مسافران و متوطن ها!!


سفر در واقع نوع دیگر از زیستن و یا به عبارت دقیق تر تجربه زیستن در انواع آن است. سفر به فضاهای مختلف امکان و انرژی سفر کردن و مسافر شدن را می دهد، انسان مدرن که سرزمینی بسیار بزرگتر( از نظر فیزیکی) و بسیار کوچکتر( از نظر تصور ذهنی) از پدر خود دارد به اعتباری در گستره زمانی مسافر شده است. چرا که دیروز مسافر نبود امروز هست. اما تجربه عاطفی هم با تبدیل محتوای فضا نوعی سفر به حساب می آید، عشاق و مبارزانی که ناگاه در گیر این احساسات شده اند این سفر را به نحو احسن درک می کنند. تغییر فصل و آب و هوا و محیط زیست هرچند آرام اما خود دگر زیستنی را ممکن می کند. در بسیاری از متون دینی ادیان مختلف از هجرت های پیامبران گرفته تا سفر های زیارتی و حتا گشتن زمین برای درک آن ( و نه توریست شدن به معنای امروزی کلمه) با مفهوم سفر مقدس مواجه هستیم. با نگرشی دقیق حتا تغییر نوع لباس هم نوعی سفر و یا با دقتی بیشتر «طلب سفر» به حساب می آید.
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد!!
اما هرکسی نمی تواند سفر کند،چرا که شرط سفر متوطن بودن به دیاریست، البته در ظاهر هر کس به دیاری متوطن است اما وطن دار بودن هم مانند سفر معنایی برتر از حضور فیزیکی در محیط دارد، بسیاری از مردمان در واقع در وطنی که «خود ساختـه» و حاصل جمع دیار ها ست زندگی می کنند، فضایی خاکستری که چون تفاوتی میان فضاهای ذهنی در آن فرض نشده( یا کمرنگ است) ارزش و معنی ندارد، چنین انسانی اساسا سفر به معنی اول کلمه راهم جز جابجایی فیزیکی در نمی یابد، اما اگر جهان را با معنی سنتی و با آگاهی سنتی درک کنیم در می یابیم که قطبی بودن فضا و مقدس شدن فضا از عوامل بسیار مهم متوطن شدن و درک سفر و در پی آن زیستن است. کوهها مقبره ها عبادت گاهها شخصیت های بزرگ و... همه و همه فضا را قطبی می کردند و معنایی غیر فیزیکی برای فاصله تبیین می کردند. از طرف دیگر مالک بودن و خو گرفتن با فضا و احساساتی که سخن از میان رفت نیز در متوطن شدن نقشی اساسی بازی می کنند.
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم

ناله و فغان از نابود شدن عشق و اعتقاد خوابهای پریشانی است که یک سر در واقعیت دارد. انسان در غربت (غربت روح ) بخشی از انسانیت خود را بالفعل نکرده و از بالقوه بودن آن در عذاب است. نه لیلی که به منزل آن دنیا و فاصله و مرکزیت تعریف شود و نه کعبه ای که به آن نماز خوانیم...

/ 7 نظر / 11 بازدید
ندا

سلام اقا هميشه من اول بيام سر بزنم؟ گفتن خانمها مقدمند ولی نه اينقدر. مطلب جالبی بود. خوش باشيد.

da_sein

من هم خسته از راه های تکراری هستم....سفری دور می خواهم.........

عادل ستاری پور

هومن عزيز مثل هميشه از ادبيات صاحب سبک شما لذت بردم. متشکرم... در ضمن سايت شخصی اينجانب به آدرس www.adelsattaripour.co.nr تغيير پيدا کرد

سايه

نه نگو از این سفر با من نگو من به پایان میرسم از کوچ تو با من از اغاز این مردن نگو کاش میشد لحظه هارا پس گرفت کاش میشد از تو بود و تا تو بود کاش میشد در تو گم شد تا همه کاش میشد تا همیشه با تو بود با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو از این سفر با من نگو من به پایان میرسم از کوچ تو با من از اغاز این مردن نگو کاش فردا را کسی پنهان کند لحظه را در لحظه سرگردان کند کاش ساعت را بمیراند به خواب ماه را بر شاخه اویزان کند میروی تا قصه را غمنامه تدفین گل میروی تا واژه را باران خاکستر کنم ثانیه تا ثانیه پلواره ویران شدن میروی تا بخشی از جان مرا پرپرکنی با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو از این سفر با من نگو من به پایان میرسم از کوچ تو با من از اغاز این مردن نگو

علی اعطا

ولی به نظر من: به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار/ که بر و بحر فراخ هست و آدمي بسيار

محسن

« کاریز را می شناسید؟ می دانید آبگون کاریز کجاست؟ چیست ؟! ... » زيبا نوشتن مهم نيست. اصلا مهم نيست. شاید اصلا شنیدن٬ نوشتن٬ خواندن٬ تحقیق٬ تالیف٬ کتاب٬ دانشگاه !!! ... بگذریم ... همه ی دغدغه ی عمرم بوده ... هميشه با ژورناليسم مشکل داشتم موفق باشين ...

ندا

سلام من چقدر بیام ؟ میگن هر دیدی، بازدیدی داره. خوش باشید.