روایت عرفانی از شهر های ایران؛ هنوز ممکن اما بی اثر

ایران کشوری در حال توسعه که شهرهایش تبلور نابرابری است نابرابری جنسیتی نابرابری معلولین و هنوز سالمها، این شهر حتی برای خردسالان و سالخوردگان هم تبعیض قائل می شود اما این همه ماجرا نیست.این شهر شهر فرصت هاست درچشم یه هم زدنی ممکن است طبقه اجتماعی افراد عوض شود، این شهر از طرف دیگر هرچند ضعیف و غیر فعال اما میراث دار ادبیات عرفانی و سنتی خاصی از تفکر است که در پس زمینه و یا در پستوی ذهن شهروندان وجود دارد، چنین شهری بی شک برای انچه در ادبیات عرفانی سلوک نفس خوانده می شود محیطی خطرناک و امتحانی سخت است، جایی که حق و باطل در هم آمیخته اند و شهری که به روایتی چیزی نیست جز تبلور نفسانیت یا خود (همان خودی که تفکرش معیار بودن است و تظاهرش جلوه فعال بودن) ساختمانها بانکها و امروزه حتی مساجدش تجسم نفسانیت هستند...

داستانی عرفانی شرح حال دو برادر را که پای در راه سلوک گذاشتند بیان می کند. برادر اول به کوه می رود و برادر دوم در شهر می ماند سالها بعد برادر دوم آب را در صافی برای برادر اول می فرستد آبی که به خاطر کرامت حاصل از مقام او از صافی رد نمی شد و برادر دوم پنبه ای که در آن طلای مذاب است برای برادر اول می فرستد پنبه بر اثر مقام وی از گرمای طلای مذاب آتش نمی گیرد و طلا نیز سرد نمی شد. برادری که به کوه رفته بود با تعجب به شهر می آید برای او امکان سلوک در شهر امری بعید بود، آنگاه که پس از جست و جو به طلا فروشی برادر خود رسید و از حال معنوی و پرسید چند مشتری به مغازه آمدند و در آن لحظه آب از صافی رد شد و یا به عبارت دیگر آنچه برادر به دست آورده بود به باد رفت. شهر در حالت نمادینش فرصتی برای گناه است معرکه امتحان! در این روایت شهرهای امروزی فرهنگ ما شرایط ویژه ای دارند، امروزه اگر کسی به خود سازی بپردازد نمی توان آنرا در میان خیل شهروندان شناخت، امروزه در تهران فرزندان مولانا و حافظ و خیام همگی شهروندانی هستند که چند ساعت در روز در ترافیک می مانند و برای قرار گذاشتن با یکدیگر همه ساعت ها یشان را تنظیم کرده اند و در میادین و مکان های عمومی با هم قرار می گذارند. این روایت و مبتلایان به آن در این دوران نمی توانند منشا اثر شوند، حتی دیده هم نمی شوند اگر نماینده ای داشته باشند. مانند تمثیل داستان ذکر شده باید بسوزند و نسوزانند باید آتشی در کنار پنبه باشند و نه اینکه صرفا با خودداری و فاصله گرفتن از شهروندان به مقامی برسند، این کار دیگر ممکن نیست، اگر چشم زاهد دوری گزیده بر اثر یک نگاه گناه کرد چشم شهروندان هرروز به هزاران موقعیت مشابه بر می خورد...

آیا این روایت از زندگی و شهر آینده ای دارد؟ نمی دانم! از طرفی ماهیت تغییر پذیر و دیالکتیکی این روایت آینده ای را برای آن ممکن می کند از طرف دیگر این روایت در حالت کنونی اشت منشا اثر نیست و هر روز تحت تسلط شیوه زندگی و تفسیر هایی که به مراتب بهتر پاسخگو هستند تضعیف می شود.

/ 4 نظر / 15 بازدید
محسن اکبرزاده

مرسی مرد! چه نیکو و خوشگوار بود در سالام به گفته ی پیامبر رهبانیت و کناره گرفتن نداریم. مدل توسعه ی انسانی اسلام مدینه و شهره

پیمان یاری فرد

سلام دوست عزیزو گرامی وبلاگ خوب و جذابی دارین موفق باشین خیلی خوب بود از وبلاگ من هم دیدن کنین اگه دوست داشتین می تونیم با هم تبادل لینک داشته باشیم مرسی پیمان یاری فرد Email:prjct.design@gmail.com http://peyman-ariana2009.blogfa.com/

مهران نقی زاده

بیشتر به انجیل برنابا شبیه است و تصوف، تا به عرفان. کاش آن "تفسیرهای به مراتب بهتر پاسخگو" را هم بیان بفرمایید. اینگونه که نوشته اید برای مثل منی که سابقۀ ذهنی ندارم، ناتمام می نماید.

هومن

تا آنجا که من فهمیده ام و مرحوم مطهری هم گفته تصوف و عرفان اساسا یک موضوع خستند و تا قرن دهم یک معنا داشتند؛ تعبیر شما از فاصله را نمی فهمم ، تفاسیر پاسخگو تر تفاسیر مدلهای شهرسازی است که این معنا را در نظر نمی گیرد اما پاسخگوتر و مدون تر است، به عبارت دیگر این مدل و نگاه به شهر محصولی ندارد و هرچند عمیق است اما به عمل نرسیده است هنوز