ره توشه

برای هر عزیمتی اراده و ره توشه ای لازم است...به میراث خود که می نگرم تمامی آنچه دوست داشتنی و الگو بوده از ره توشه من به یغما رفته،چه هوای حافظ و آزادی عقیده قدیم و چه شهر دوست داشتنی و مردم گرا و با حیای یزد و چه حتی حس زیبای تحریم تنباکو و مبارزه مشروطه. جالب اینکه جای خالی میراثم در ره توشه ام حس می شود...برای یافتن آزادی حتی مقدمه آزادی اندیشه و جدایی فکر از خاک را آماده نکرده ایم...پس پای بسته به کجا می توانیم برویم؟از همه این اوصاف ترسناکتر حمله به واژه هاست. واژه ها را رنگ شده دیده ایم و در پس تمامی کلیشه های روزمره قبلی وجود دارد که آگاهانه و نا آگاهانه آن را در نمی یابیم(رجوع کنید به آبروی کلمات...) چندی بیش نمانده تا معنی هم بمیرد! (در خیلی از موارد که مفاهیم رسما مرده اند) در چنین حالی اگر کسی با ولع به جمع آوری همه چیزهای خوب اطراف خود برای ره تو شه اش باشد جای تعجب نیست که همه ما در نبود مادر با زن بابا ساخته باشیم.. اما اگر در ره توشه مان قهرمانان و داستانهای آرمانی را حذف کنیم به هیچ کجا نمیرسیم جز جمع کنندگی و سازشکاری...
بیایید در ابتدا به جز از حرمها و مساجد از واژه ها هم غبار روبی کنیم و در دلمان آرزو داشته باشیم...
اگر توانستیم آرمان و آرزویی جمعی داشته باشیم طعم اتحاد را خواهیم چشید طعمی که نسل من نچشیده...
بی شک اگر آرمانی در ره توشه مان بگنجد از ولع جمع آوری بسیاری چیزهای خوب اما نامربوط و شر ذلت خارج می شویم.
بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم...

/ 4 نظر / 7 بازدید
heni

وقتی می خواهی معنی کلمه ای را دريابی به سراغ لغت نامه ميری ! حال فکر کن به لغت نامه هايی که واژها را به مصلحت .... تفسير کرده اند ! به کجا ميرود ترجمه ارمانت؟ بروزم با يک داستانک ديگر ! و چشم انتظار حضورت

ايمان

اجدادمان ساختند و رفتند . از تمدن و فرهنگ و هنر و ...... بگير تا خشت و گل . ما نه تنها ساختن را ادامه نداديم بلكه نگه داشتن را هم بلد نبوديم . تازه اگر چيزي را هم نگه داشتيم نه به آن دليل كه پشتوانه اي باشد براي فرزندانمان؛ بلكه منبعي باشد براي پر كردن جيبمان . وقتي به قرن پنجم هجري مي نگرم . فقط حسرت مي خورم كه كجا بوديم و كجا هستيم . ولي باز هم اين جمله برايم تداعي مي شود «داشتم داشتم حساب نيست ، دارم دارم حسابه» . پس چاره چيست زماني كه آرمانها هم نسبي هستند و معيار ثابتي برايش نداريم ؟!؟ نظاره كردن هم دردي را دوا نمي كند . حتي انتقاد كردن هم اگر فقط در حد گفتن باشد هيچ سودي ندارد مگر ......؟ مگر اينكه جرقه اي وادارمان كند كه به آتش بكشيم . همه‌ي «تابو»ها را و هي به هم نگوييم : «خواهي نشوي رسوا ، همرنگ جماعت شو»....................

ايمان

تاجر ترسنده طبع شيشه جان.... در طلب، نه سود بيند نه زيان...... بل زيان بيند كه محروم است و خوار..... نور، او نوشد كه باشد شعله خوار........