تمثیل شهر به عنوان مبدا حرکت به لامکان

در رساله حی بن یقظان ابن سینا آمده « اتفاق افتاد مرا آنگاه که به شهر بودم که بیرون شدم به نزهتگاهی از نزهگاههایی که گرد آن شهر اندر بود » شیخ اشراق نیز در رساله آواز پرجبرییل بیرون رفتن نفس ناطقه از مکان را به صورت پشت کردن به شهر و رفتن رو به صحرا وصف می کند، و می نویسد شبی تاریک در خانقاهی بوده که دو در داشت یکی رو به شهر باز می شد و دیگری به صحرا» و او در اول را بسته و در دوم را باز کرده.در مثنوی مصباح الارواح بردسیری هم آمده
از شهر به سوی باغ رفتیم
وز باغ بسوی راغ رفتیم
در مثال های فوق شاعر یا نویسنده عالم زمان و مکان را به شهر توصیف کرده و لا مکان و لازمان را به صحرا(رجوع کنید به پورجوادی نسیم انس)
در ابتدا ذهن به حرکت و تحرک انسانی معیشتی و معمولا با اهدافی انسانی موجود در شهر و آرامش و کنش آسمانی_غیر اینجایی و «بی هدف دنیایی» صحرا در کنار گشادگی و مطلق بودن منظر آن و تنهایی و خالی بودن خلوت از غیر توجه می کند،در هر حال شهرها مرکز تجمع و زندگی و بازار و دیدن و دیده شدن است و صحرا محل نظاره و سکوت و تفکر و عبادت! باید از شهر خارج شد و شستشویی کرد و آنگه به خرابات خرامید، و اگر بیاندیشیم و تلاشی در تطبیق داشته باشیم خالی شدن ار خود عاشقی و پر شدن از خود معشوقی (به قول احمد غزالی در سوانح عاشق باید از خود عاشق فانی شود و سپس به خود معشوقی قیام کند ) را می توانیم همین خروج از شهر و ورود به صحرا دانست چرا که صحرا و چشمه هایش و گذرهایش بسیار محل وقوع تمثیلی عشق در ادبیات بوده است. واضح است که شهر و خانه با غربتی که در ذات خود دارند و انسان را به نوعی از خود آگاهی می رسانند و اشاره هایی که باز هم نمادی و ذاتی همراه دارند رو به « مکانی دیگر» دارند و(به قول حافظ) « ببستم خانقه را در، در میخانه بگشودم/ز می من فخر گیرم ز مسجد عار دارم» و دهها مثال سر در چنین معنایی دارند.این شهر است که با غیر انسانی بودن و غیر انسانی بودن و با تضادها فرد را آگاه می کند (البته نه به عنوان تنها راه آگاهی!!!) و این کارکردی از کارکردهای فراموش شده آن است،شهر امروز پیش روی ما گاهی چنان تهی از اشاراتی که به خیالاتی که «دام اولیاست» می شود و گاهی ما آنچنان مشغول این مصنوعمان می شویم که فراموش می کنیم صحرایی نیز هست اما حقیقتا خوشا به حال آنان که در زمانه عسرت با یار سر صحبتی دارند....
در پایان به سخنی برای شما نامربوط و برای من غم انگیز اشاره کنیم که این بلاگ و راقم این سطور(!!) از سوی هیچ چیز و کس و ارگانی هیچ حمایتی نمی شود( اساسا خنده دار عقل است که چنین فکری به سری افتد! ) اما برایم شنیدن حرف آنکس که چنین پنداشته جالب خواهد بود،در پایان از دوستانی و آشنایان و اساتیدی که به بنده تسلیت گفتند و حقیقتا باعث تسلی شدند تشکر می کنم.

/ 6 نظر / 10 بازدید
هاله

اساسا با اين حرف که (این شهر است که با غیر انسانی بودن و غیر انسانی بودن و با تضادها فرد را آگاه می کند) مخالفم... تمام این مسایل معلول انسانی! بودن شهر است. شهر امروز ما بیش از حد به انسان پرداخته. وقتی مرکز همه چیز انسان باشد هیچ ذهنی برای بالاتر از آن جایی باز نمیکند.

علي

آقا من هم تسليت می گم دير خبر دار شدم ببخشيد

da_sein

از مکان و زمان بيزارم........سر به صحرا بايد گذاشت....از شهر شلوغ و بيرحم تهران خسته ام....

سايه

هومن عزيز سلام فكر مي‌كردم اين مرافعه‌ها و اختلاف نظرها فقط مختص وبلاگهاي خاص با موضوعات خاصي است، اما حالا دارم كم كم متوجه مي‌شم كه نه، خيلي از وبلاگها دچارش شده اند. به هر حال تفسير جالبي بود از شهر و صحرا راستي من هم تسليت ميگم مؤيد باشي

مسيحا

چی بگم؟راستش من اونقدر با خوشبينی به زندگيم ادامه می دم که فکر نکنم زياد از نوشته هاتون سر در بيارم. زندگی خالی نيست.مهر هست.محبت هست.آری تا شقايق هست زندگی بايد کرد...