از گوشه ای برونا   

امروز بازهم رفتم دانشگاه، این دانشگاه ابدا جایی برای تولید علم نیست، حتی جای مناسبی برای مصرف و آموزش علم نیست ،  دانشگاه اگر تولید کننده مراکزی شود که علم تولید کنند تازه به درجه خود رسیده است عجب ترقی معکوسی کرده است از دارالفنون تا این دانشگاهها!

البته مهمتر حادثه ای بود در راه بازگشت برای من رخ داد این نه یک کشف و شهود و نه یک حادثه خاص بود، داشتم در یکی از دور برگردانها میپیچیدم که  ناگهان متوجه شدم که نمی دانم کجا هستم، نه شمال و جنوب را می دانستم و نه اسم بزرگ راه را، البته بارها از همین مسیر عبور کرده بودم، هرچند بعد از گذشت اندکی تعیین موقعیت با موفقیت انجام شد اما نوعی هراس که همه تجربه کردیم، نمیدانیم کجا هستیم ، نمیدانیم با جاهای آشنا (گذشته مان) چه نسبتی بر قرار کردیم ، این ویژگی بخشی از دنیای ماست ،  انسان، فکر فضا و شهر با هم نسبت دارند گم شدن در شهر امروزی در برزگراههایی که فقط بر اساس تبلو ها تعیین موقعیت می شوند با گم شدن در جهان امروز نسبتی معنا دار دارد که یگانه علائم پیدا کردن موقعیت چیزهایی شبیه همان تابلو ها هستند.  اگر در شهر خانه خود را پیدا کردیم آیا در فضای اجتماعی جایگاه خود را پیدا کرده ایم در فضای فکر چطور؟ 

شاید خیلی ها در دوران کودکی با مهره های شطرنج بر صفحه آن بدون ترتیبی خاص بازی کرده باشند و خیلی زود متوجه می شوند که این بازی از خود شطرنج هم حوصله بیشتری می خواهد! حال اگر خود مهره ها جایگاه خود را ندانند چطور ؟

لینک
شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧ - هومن فروغمند اعرابی