چگونه نمی توان مسجد ساخت ؟   

انواع و اقسام نگرش ها شهر را معیار تمدن، تجسم کالبدی زمان، کالبد فرهنگ و حلقه پایانی معماری و علم و هنر میدانند . تا حدودی هر شهری لیاقت حاکمان و مردمانش است و تا حدودی هر شهر کالبد علم و هنر و ایدئولوژی هر جامعه است.

 

خوب قبول! ما هم تلاش می کنیم بهتر باشم ، در علم و هنر و فرهنگ و در شهر !  سعی داریم زیبا بسازیم . اما یک سوال آیا در 30 سال گذشته یک ساختمان و فقط یک ساختمان و نه یک شهر! ساخته ایم که تبلور آنهمه داد و بیداد ما باشد ؟! البته من قبول دارم که بخصوص معماری ایران دارای وزن و هویته اما این هویتی که داره با اونی که جار میزنن آنچنان ارتباطی ندارند. به نظر می آید زیباترین ساختمان هایی که در چند دهه گذشته ساخته شده چیزی در دل پست مدرن بوده و خودش را با پست مدرن معنا می کرده و نا با آن های و هوی ما! یا کپی بوده که باز هم جدا از پست مدرن نیست چه از عربستان کپی کنیم چه از گذشته خودمان ، اینها ما نیستیم! اینها متعلق به آن ارزش های نیستند که داد و بدادش را داریم. می توانیم چند هزار مسجد در تهران داشته باشیم، می توانیم با طبیعت بسازیم اما به محض پایان احساس فاصله پیدا مشود. این مسجد ها واجد آن زیبایی نیست ….

 

وقتی خلفا شروع به ساخت مساجدی کردند که عظمت اسلام را نشان دهد برخی از اصحاب اعتراض کردند که این تجمل ربطی به اسلام ندارد. 

 

و یک داستان ادبی : یک مسامان با چندی بودایی به بحث نشست ، بوداییان گفتند که این خانه خدای شما ( مسجد) به خرابه ای می ماند دربرابر معابد ما. این مسلمان حرف جالبی زد ( امان ازاین مسلملنان که خوب حرف جالب می زنند!) گفت این نام الله که ما در مسجد به آن توسل می جوییم عرش کبریا را می لرزاند و اگر خود الله ضامن نشود مساجد هم خراب می شوند ! ( در ادامه داستان او بعد از راز و نیاز بسیار در معبد آنان نمازی به پا می کند که معبد ویران می شود ) .

 

قطعا هم حفظ میراث تاریخی بسیار توصیه شده و هم عبرت گرفتن از تاریخ . اما این تاریخ با آن تاریخی که مثلا ممفورد و بیکن میبینند تفاوت دارد. اینجا جریانی تاریخی معنا ندارد و جریانها الهی هستند که بر زمین گاها نمایش می یابند اینجا صحبت از سنن الهی است و آنجا صحبت از چند هزار سال تحول معماری در راستای شفافیت ! ( کسی که تخصص دارد این سوال را پاسخ دهد که چرا در قرآن تاریخ حول محور پیامبران ذکر می شود ؟) در تاریخ ممفورد قومی عذاب نمی شود و قومی ناپدیدنمی شود ، همه چیز در تاریخ تحول می یابد … تاریخ خود ارزش است و خود مقدمه درک تقریبا همه چیز . آیا این تاریخ نگری با سنت ما تفاوت ندارد ؟ ( البته مثلا با آن نگرشی که از ابن خلدون روایت می شود سازگار است ) اما مثلا با زمانهای کثیف و لطیف و الطف هم سازگار است ؟  آیا با جریان زمان افلاکی نگرش سنتی هم سازگار هست ؟

 

فلسفه و شهرسازی را بدون تاریخ آنها نمی توان فرا گرفت. اما شهرسازی هرگز پدر نداشته و نمی توانیم مثل فلسفه بگوییم که رنگ و بوی یونانی دارد. اما سوای که مطرحه اینه که آیا همیشه ما باید پشت سر فلسفه راه برویم؟!  آیا همانطور که هگل گفت شهر یونانی را فلسفه نابود کرده است ؟  نمی دانم ! اما تا احساس نیاز نکنیم تا خودمان مسئله خودمان را نفهمیم و آن را به فلسفه و حکومت و … بسپاریم به هیچ کجا نمی رسیم.

 
 


چو درد در تو نبیند که را دوا  بکند ؟

لینک
یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥ - هومن فروغمند اعرابی