دل، دل بی حاصل... خوانایی از منظر لینچ   


قلبی عطشاناً عطشانا....


داشتم فکر می کردم که لینچ وقتی از گم شدن به عنوان بدترین احساس یاد می کند برخی از جنبه های انسانی را تعطیل می کند! وقتی در محیطی آشانا هستید که گم گشته گی در کار نیست وظیفه بر شما فرض است و نقش ها و انتظارات واضح، این مشکل وقتی که شما غریبه باشید ( یکی از ویژگی ها خوب شهراینست که همه دوست دارند غریبه باشند ) صرفا درونیست و با فکر و خیال شما در تماس است

اما آنگاه که ندانید در کجا هستید و از آن بهتر جهت را هم  گم کنید چه مسئولیتی دارید ؟  قطعا تمام مسئولیت های ذهنی با طولانی شدن این تجربه کمرنگ می شود. توجیهی برای رهایی دارید و هر آنچه نا خوشی هست فقط به خاطر احساس دوری از مسئولیت است( تا اینجا سه مرحله شد : انتظارات اجتماعی، احساس مسئولیت ، ناراحتی دوری از مسئولیت که گاها از خود بیگانگی هم هست )

اما مرحله چهارم وقتیست که شما با تمام وجود این گم شدن را قبول کنید. شما در شهری دور گم شده اید از تمام گذشته خود فاصله گرفته اید و این را پذیرفته اید در این لحظه تمامی غم ها و ناراحتی ها از میان می رود و گذشته به تجارب زیبا و خوشی تبدیل می وشد که در وجود شما حضور دارد....

 

البته این مثال خیلی خیالیست اما اگربیاییم و شرتیط فعلی خود را بررسی کنیم میبینیم که ما آنچنان که می پنداریم هم آشنا نیستیم! ما معمولا در تمامی حالات زندگی گم گشتگی را احساس می کنیم تا جایی که این احساس بخشی از تجارب عادی زندگیمان شده است. اگر ناراحتیم احتمالا تاثیر عدم پذیرش این گم گشتگی ست

( البته سیاسیون هم ناراحتند و هم ناراحت می کنند چون به نحوی اصرار بر ترویج توهم خود مبنی بر دانستن جهت دارند)

 

خوب اینها را گفتم چون چند وقتیست زیبایی های یک آهنگ در ذهنم حضور دارد اما هرچه می اندیشم دلیل آن را نمی فهمم

 این دسته از زیبایی ها که بی دلیل به قلب می نشیند چون فرشتگانی هستند که منادی آن گم گشتگی و آن پذیرش می باشند...


لینک
چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥ - هومن فروغمند اعرابی