به نام پدر به کام ابراهیم !   

دکتر سروش شاید راست می گوید که کمونیست ها با پوپر بد هستند انهم به این دلیل که او بنیان مارکس را نابود کرده اما برخورد مشترک با پوپر و هیدگر در مورد تفکر فاشیستی در فضای واقعی امروز حیرت انگیز نیست...

 

احتمالا باخبرید که دکتر سروش به دکتر نصر کوبیده و متاسفانه همان الفاظ و اخلاق را که در کوبش فردیدیان استفاده کرد. دعوای به اصطلاح اساتید امروز فلسفه دعوای پوپر و هیدگر نیست، دکتر سروش به تلسکوپ دفتر فرح حساسیت دارد و خوب میداند چه کسانی در این حساسیت شریک او هستند که اینگونه مطرحش می کند! اما به درک! نه دیگر مثل گذشته مردم در سر ندارند که به خیل کسی درآیند. خاطرم هست روزی در جماعت بسیجیان که می خواستند جلسات علل الشرایع برپا کنند گفتم شما باید کتابهای دکتر نصر را بخوانید و غرب پژوهی کنید، بر آشفتند و اخراجم کردند، هیچکدام نامی از نصر نشنیده بودند از نظر آنها سه فیلسوف واقعی در دوران معاصر وجود داشت، مطهری، مصباح( که امروز بر صدر است ) و آملی و چند متفکر مانند آوینی و چند عارف مانند امام و مرحوم طباطبایی ( و در غرب فوکو را چیزی شبیه به مریدان امام می پنداشتند) و الباقی نظرات را به چوب انحراف متبرک می کردند! برای آنها و بزرگترهایشان همین در دفتر فرح بودن کافی بود تا نصر نادیده تصور شود. حقیقت این است که میان درصد کم انسانهای دارای مطالعه درصد کمی دارای آزادی تفکر هستند و ممکن است مانند یک برگ به هر طرف بروند الباقی را خبری نیست. دعوای فلاسفه با سوار شدن بر همین امواج مصادف شده است.

 

نکته همین نسبت است، نسبت میان متفکران و پژوهشگران و فلاسفه و دعواهایشان، هرچند این نسبت خالی از هیجان نیست اما در واقع تحت تاثیر مسائل واقعی و درد آور کم اهمیت می شود. فضای بسته ایران و شکنجه ها و.. هم همینطور شده است، دانشجویان منفعل شده اند و اساسا به درک که فلان شد! نمره هایم مهم است و معشوقه ام، البته نه از آن جهت که واقعا اینها مهم باشند نه تنها من مهم هستم!! فردی که دیگر جمع و آرمانهای رنگارنگش هوش را از سرش نمی پراند... البته این هم بهانه است! در دنیای من دانشجو خیلی چیزها به نامیست و به کامی دیگر! استادی از اساتیدم خیلی دغدغه داشت نسل من را توصیف کند اما به گمان ما دانشجویانش او درک خوبی از ما نداشت، او بر خلاف ما می پنداشت که در تفکر ما  چیزی جابجا شده است و در زبان طنز شلوارهایمان را اشاره داشت ! اما در زندگی ما این «جا» است که دیگر معنی ندارد و همه چیز همیشه جابجا می شوند. واضح است که این نسل( در واقع منتظورم دانشجویان استاد است) دگرگونی را نمی تواند نا مبارک بپندارد هرچند که منفی باف باشند. و در ضمن نمی توانند برای دگرگونی ارزش قائل شوند هرچند که شیرین باشد. در این فضای امواج گونه اساتید فلسفه اگر تنوانستند میخی ثابت ایجاد کنند ( ولو برای چند صباحی) آنوقت همه چیز جایگاه می یابد و گفتگو معنی پیدا می کند، موج سواری تعطیل!

لینک
سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥ - هومن فروغمند اعرابی