سوگ دایناسورها و مرثیه تفکر   

اگر احوال حاکم بر هر قرن را مطالعه کنیم دورانهایی دوران شاعران و عالمان و هنرمندان و فلاسفه رونق و افول های متعدد و متفاوت داشته اما به نظر می آید هیچ روزی مثل امروز شاهد مرگ اساتید بی شاگرد نبوده است(همایی و شهریار و شاملو و طباطبایی و بروجردی و آشتیانی و ممیز و حامی و پیرنیا و کربن و .... لیست بلند بالایی از آدم های بی نظیری که مهره آخر زنجیره به هم متصل جریانهای تاریخی ایران بودند) اما امروز دیگر آدمهای پیشرفته تر یا اساتید تقریبا یک قدم با شاگردان فاصله دارند ( چند استاد زنده متعلق به دوران سپری شده مثل شجریان و کدکنی و نصر و ... را هم فعلا ندید بگیرید و صبر کنید!) دیگر انسانهای بزرگ قرنهای گذشته که هرکدام نه فقط در رشته خاص بلکه در اموری بعضا غیر مرتبط تعمق کرده باشند تولید نشده است... یاددارم داریوش شایگان(که خود از این دسته است) چند روزی قبل از مرگ آشتیانی گفته بود او مرده چون دیگر گوشی برای حرفهایش سراغ نداریم او حتی شاگردی هم نداشت و می توان گفت فلسفه اسلامی با مرگ او دیگر چهره زنده ای ندارد،یعنی بسیاری از دایناسورهای دست نیافتنی مردند و مرده اند و هیچ فرزندی از خود به جای نگذاشتند...
اما در شرایطی که بزرگان آنچنان بزرگ هم نیستند(!!!) و همه چیز به نحوی دست یافتنی گشته و در همین حال و به همین روی قهرمانان ملت ما هم پا در هوا و بعضا تاریخی شده اند(مثل داریوش و مصدق و شریعتی و کاوه آهنگر و حافظ و ابن سینا و ....) لاجرم یا باید به وجودمان فشار بیاوریم و فکری کنیم یا دچار توهم شویم و یا به قول برخی مدرن شدن و جهان مدرت را باور کنیم(توطئه؟!!)، اما اگر به غیر از مسیر دوم را طلب کنیم ضروریست اعتباری به تفکر بدهیم و حرف ها را بشنویم(چون بزرگان آنچنان هم بزرگ نیستند!)

آیا تفکر می تواند خطرناک باشد و ما به توصیه برخی از اعظام قوم باید تفکر را بیاموزیم(!!) و اطلاعت کنیم و امر مقدس از ناکجا آمده را مستانه بنوشیم تا مقرب شویم؟!! و یا فکر را آزاد گذاریم و ایمان را هم محکم کنیم؟ جناب مستطاب دکتر سروش در اظهار نظرشان در شبکه هما به فردیدی ها به عنوان منشا خشونت در جامعه نگاه کرده اند و هایدگر را فیلسوف خشونت دانستند،به فرض که این حرفها درست اما آیا راه مبارزه با تفکر غیر از تفکر است؟؟! جناب دکتر سروش جامعه ما نیاز به تعقل دارد (خفه شدیم از بس عاشق پیشه نفله را به جای سیاسی و متفکر و الگو و شهروند! به خوردمان دادند!!) آنجایی که مملو از سوسک و موش و عنکبوت است دیار تفکر نیست آنجا وادی فراموشی و اطاعت است(خشونت متفکرانه را امری متناقض می دانم اما تفکر کج رفته را می پسندم به اطاعت بی دلیل) اگر شاگردان فردید از نظر شما تئوریسینهای خشونت هستند تئوری را هدف قرار بده، اما از طرف دیگر! عده ای که می خواهند به ای نحو کان در مصادر امور باشند و آرزوها و امیال خود را به رنگ تفکر به خورد جوانان می دهند مقصر هستند نه آن فلک زده ای که آمده و غلط زیادی کرده و در این مملکت فکر کرده! شما او را آشفته فکر خواندید اما آیا شاگردان مدرسه رفته شان هم مشوش هستند؟!بیاید به این سیاهی پری روی که فکر را حرام کرده و بحث را ادبی کرده و ادب را بنده هوس پایان دهیم تا بلکه اندکی از راه کج رفته فردیدی ها جدا شویم!!
لینک
سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥ - هومن فروغمند اعرابی