سراب اندیشی شرق و غرب   

این مفاهیم ذهنی هستند که به درک دنیا کمک می کنند، مشکل از جایی آغاز می شود که این مفاهیم دست و پای مارا می بندند، البته این مفاهیم در هر شرایطی محدود کننده هم هستند اما گاهی این وجهه تحدید به مراتب از  منفعتشان بیشتر است ، مثلا مفاهیهی که برای توجیه جامعه درراستای پیشرفت آن ساخته می شوند ممکن است بعد مدت زمان و یا بعد از تفسیرهایی خاصی کاملا بازدارنده باشند، یکی ازین مفاهیم شرق و غرب است، مفهوم شرق و غرب در ادبیات عرفانی ما نزد سهروردی و .. دیده شده و در فلسفه نزد هیدگر اما میان این دو تفاوت ها فراوان است هرچند اشتراکاتی نیز هست اما این شرق و غرب با مفاهیمی که امروزه به عنوان غرب و شرق در جامعه ما رواج پیدا کرده بازهم تفاوت دارد.  اگر به مفهوم غرب و غربزدگی و اینها بیاندیشیم (در معنایی که سرچشمه خود را از تفاسیر فردید گرفته است) و این مفاهیم را اغراق کنیم به نا امیدی و به نوعی جمع ناپذیری میان شرق و غرب می رسیم، مفهومی که بسیاری از فلاسفه و سیاست مداران ما به آن اعتقاد دارند، نکته ای که بر آن تاکید دارم خطرناک بودن این اندیشه است. غرب را به عنوان مفهومی فلسفی یونانی می توان فهمید اما به عنوان جهانی که اولا عینیت دارد و هوشمندی دارد اساسا یکپارچه است و با شرق هیچ جمع پذیری ندارد  خطرناک است،  حقیقت اینست که این غرب خود از خود هیچ آگاهی ندارد و تا حدود زیادی ساخته ما است! این غرب حتی در فلسفه و آرا حکمای یونان و رنسانس با آرای فلاسفه ما دارای ارتباط است مگر نه اینست که برداشت ابن سینا از یونان در جریان رنسانس  الهام بخش بود، ( حال اگر کربن این عقاید را برای بشر امروز هم الهام بخش می داند جای بحث دارد) این مرز باطل جمع ناپذیر شرق و غرب  باعث عدم توانایی ما در درک مدرنیته می شود و نگاه ابزار محور به مدرنیته را ناخودآگاه موجه می کند، بی شک  مفهیم شرق و غرب قابل طرح هستند اما باید مواظب باشیم که این طرح مفهوم در برابر آرمان و اصل عقلی دینی انسانی پیشرفت را نگیرد. این درک با امکان تولید مدرنیته ایرانی در تضاد است و امکان بومی سازی علوم را منتفی می کند برای مدنی شدن در  این اندیشه  نهادها مطرح نیستند بلکه انقلابات فکری مهم هستند، اما همیشه اتفلاب فکری قبل از تحول اجتماعی مطرح نیست و این دو گاهی لازم و ملزوم هم هستند

از نوشتن اینها قصد نداشتم پا در کفش فلاسفه کنم که خود به نحو احسن این مباحث را مطرح می کنند،  مسئله از جایی شروع شد که در مقدمه چاپ جدید کتاب فضای شهری مهندس توسلی (شهرساز نمونه امسال و بهترین استادم) دیدم که نوشته شده در فضای شهری ایران رمز و رازی نهفته است که مانند ادبیات مان فقط خودمان می فهمیم! البته اگر این نوشته متوجه ارزشهای بومی باشد که نیست  کاملا قابل دفاع است ، اما اگر شرق باوری افراطی دارد خطر ناک است، این شرق باوری سینه ایست که هیچ شیری ندارد!‌ لابد اگر پوپ در معماری و کربن در فلسفه پیدا شدند که از ما بهتر فضاهای مارا می فهمیدند آنها شرقی هستند!‌اما چه چیز آدمها را شرقی و غربی می سازد؟  گمان من (به برهان وجود دین و عقل برای همه بشر ) این است که تفاوتها در حدی نیست که هیچ جمع پذیری ممکن نباشد، اما باید جنبه های فلسفی آن را درست بررسی کرد،  این دوگانه مفاهیم ما و آنها شرق و غرب  وبسیاری مانند این نمی تواند مطلق باشد.

ما در هنر و معماری و ... از بسیاری کشورها و فرهنگها عقب مانده تریم ، البته تماس فرهنگی ما با رنسانس و غرب (نه به معنی مطلق آن) دیرپاست اما گویی فرهنگ ما ظرفیت جذب و پیشبرد خود را در مقایسه با دیگر فرهنگ ها از دست داده. وظیفه ما به عنوان متخصص اینست که راهها پیشبرد شرایط را ببینیم (امیدوار باشیم) و موانع را رفع کنیم بخصوص اگر این مفاهیم صرفا زاییده ذهن باشند. با شکستن بت می توان به پرستش رسید

لینک
جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ - هومن فروغمند اعرابی