نقد شهر |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
شهر و فیلسوف
در رابطه نسبت میان شهر و فلسفه گمانه زنی و توصیفات ادبی زیادی دیده می شود اما من در اینجا به چند نکته کلی که به نظرم رسیده می پردازم، هگل که به استادی اش در فلسفه همه (به جز کسانی چون پوپر) اعتراف دیریم می گفت شهرهای یونان را فلسفه نابود کرد،این حرف عمیق به نحوی شاهد ارتباط میان سقراط و شاگردانش و سوفسطائیان و احتمالا ماجرای مرگ سقراط است و شاید بتوان فلسفه را تبلور دهنده اختلافات و گسست های موجود در یونان آن زمان دانست،اما با رجوع دوباره بشر به فلسفه به معنی یونانی کلمه و وقوع رنسانس اینبار فلسفه است که شکل دهنده شهرها می شود و شاید تمامی شهرهای مدرن را بتوان تبلور کوچیتو دکارت و اندیشه کانت دانست اما نمی توان همواره نسبتی ثابت میان فلسفه تفکر و شهر را فرض کرد چرا که اگر این نسبت ثابت بود ما در درگ آن با مشکل مواجه می شدیم،حتی اگر آرمانشهر ها را جدای از همزمان بودن با آغاز دوره های تاریخی نگاه کنیم در دل خود ردپایی از دنیای کج نمایی شده دارند چرا که آرمانشهرها حاصل کج نمایی و معکوس شدن بدی های موجود هستند اما باز هم نمی توان به استناد به همین حرف رابطه معکوس میان فلسفه و شهر قائل شد هرچند که تفکرات نیچه و حکمای مکتب اصفهان به دست سیاسیون و مجریانی که به آن تمسک می جستند وارونه شده بود چرا که در مقاطعی از تاریخ مانند شروع مدرنیته واتمام صفویه فلسفه با شهر و دگرگون های آن نسبت وارونه ندارد. در هر حال اگر به ئنبال گم شده عزیز و نیافتنی قرن گذشته در شهر های ایران می گردیم بد نیست به فلسفه هم نظری کنیم چون در هر حال این دو از هم جدا نیستند به همان اعتبار که فیلسوف از عالم ماده و معقولات جدا نیست و با همین ابزارها قرار است تفکر کند هرچند که گاهی اورا از شهر بیرون کردند یا اورا کشتند. این گمگشته که گویی همان تعقل در عمل( به جای تعقل صرفا در گفتار!!!!) است که با جدا شدن سنت عقلی از عالم واقع در دوران قاجار آغاز شد و با تلاش سنت قدمایی برای باز پس گیری جایگاه خود در چارچوبی مدرن در انقلاب اسلامی دور جدیدی را آغاز کرد. آشتی دادن فیلسوف با شهر و واقع گویی این دو شاید به نحوی آغاز گر دوره طلایی از تقکر باشد
| لینک | پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥ - هومن فروغمند اعرابی |
تمثیل شهر به عنوان مبدا حرکت به لامکان
در رساله حی بن یقظان ابن سینا آمده « اتفاق افتاد مرا آنگاه که به شهر بودم که بیرون شدم به نزهتگاهی از نزهگاههایی که گرد آن شهر اندر بود » شیخ اشراق نیز در رساله آواز پرجبرییل بیرون رفتن نفس ناطقه از مکان را به صورت پشت کردن به شهر و رفتن رو به صحرا وصف می کند، و می نویسد شبی تاریک در خانقاهی بوده که دو در داشت یکی رو به شهر باز می شد و دیگری به صحرا» و او در اول را بسته و در دوم را باز کرده.در مثنوی مصباح الارواح بردسیری هم آمدهاز شهر به سوی باغ رفتیم
وز باغ بسوی راغ رفتیم
در مثال های فوق شاعر یا نویسنده عالم زمان و مکان را به شهر توصیف کرده و لا مکان و لازمان را به صحرا(رجوع کنید به پورجوادی نسیم انس)
در ابتدا ذهن به حرکت و تحرک انسانی معیشتی و معمولا با اهدافی انسانی موجود در شهر و آرامش و کنش آسمانی_غیر اینجایی و «بی هدف دنیایی» صحرا در کنار گشادگی و مطلق بودن منظر آن و تنهایی و خالی بودن خلوت از غیر توجه می کند،در هر حال شهرها مرکز تجمع و زندگی و بازار و دیدن و دیده شدن است و صحرا محل نظاره و سکوت و تفکر و عبادت! باید از شهر خارج شد و شستشویی کرد و آنگه به خرابات خرامید، و اگر بیاندیشیم و تلاشی در تطبیق داشته باشیم خالی شدن ار خود عاشقی و پر شدن از خود معشوقی (به قول احمد غزالی در سوانح عاشق باید از خود عاشق فانی شود و سپس به خود معشوقی قیام کند ) را می توانیم همین خروج از شهر و ورود به صحرا دانست چرا که صحرا و چشمه هایش و گذرهایش بسیار محل وقوع تمثیلی عشق در ادبیات بوده است. واضح است که شهر و خانه با غربتی که در ذات خود دارند و انسان را به نوعی از خود آگاهی می رسانند و اشاره هایی که باز هم نمادی و ذاتی همراه دارند رو به « مکانی دیگر» دارند و(به قول حافظ) « ببستم خانقه را در، در میخانه بگشودم/ز می من فخر گیرم ز مسجد عار دارم» و دهها مثال سر در چنین معنایی دارند.این شهر است که با غیر انسانی بودن و غیر انسانی بودن و با تضادها فرد را آگاه می کند (البته نه به عنوان تنها راه آگاهی!!!) و این کارکردی از کارکردهای فراموش شده آن است،شهر امروز پیش روی ما گاهی چنان تهی از اشاراتی که به خیالاتی که «دام اولیاست» می شود و گاهی ما آنچنان مشغول این مصنوعمان می شویم که فراموش می کنیم صحرایی نیز هست اما حقیقتا خوشا به حال آنان که در زمانه عسرت با یار سر صحبتی دارند....
در پایان به سخنی برای شما نامربوط و برای من غم انگیز اشاره کنیم که این بلاگ و راقم این سطور(!!) از سوی هیچ چیز و کس و ارگانی هیچ حمایتی نمی شود( اساسا خنده دار عقل است که چنین فکری به سری افتد! ) اما برایم شنیدن حرف آنکس که چنین پنداشته جالب خواهد بود،در پایان از دوستانی و آشنایان و اساتیدی که به بنده تسلیت گفتند و حقیقتا باعث تسلی شدند تشکر می کنم.
| لینک | پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ - هومن فروغمند اعرابی |
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
خراب آباد این دیار را گزیری از نا اهلان نیست اینان که حتی تا عمق وجود همه ماهم نفوذ کرده اند مانند آب راه خود را پیدا می کنند و سر از آنجا در می آورند که باید! آری اگر مکانی پر از زباله شد به مگس نباید خرده گرفت و با بستن دماغ زباله نابود نمی شود! برایم سوال است که چرا سعدی گفت که «محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای آنان بگیرند»؟ مراد وی از هنر چه بود ؟ و مگر از تاریخ ایران و جنگ ها و نابودیها خبر نداشته؟ اما نیک می دانم اگر افراد نیک خواه و خیر نفس به دور تربیت بیافتند شاگردانشان معمولا انسان های ناخلفی نیستند و این رواج مکتبی علم سده های قدیم ایران موید این معنا در عمل بود و در دل این نظام کمتر انتظار می رفت که عالمی کاملا ریا کار باشد...اما بعد! در امروز شاید دیگر کسی اهل ایران نباشد و همه نا اهلان از وجهه نا اهلی اعمال اراده می کنند و شاید هم دیگر کسی نشان اهل خدا ندارد! حافظ:«نشان اهل خدا عاشقیست با خوددار
که در مشایخ این شهر این نشان نمی بینم»
آری این نشان اهلیت است
اما امروز بیشتر از هر روز شهر را بسان روسپی شیرین سخن و بد فرجام و از درون غمین و دل مرده و آراسته می یابیم که نه فقط جسم خود و شهروندان را در سلطه و اختیار می گیرد بلکه فشاری عظیم بر روح خودی و غیر خودی وارد می کند. راز عجییبست زمین!زمینی که زمانی محمل بزرگان بود و امروز هم لیاقتش را دارد اما خود را به چرخ عظیم بزرگترین کارخانه تبدیل کرده... امروز نه فقط عشق نیست که نیست بلکه نگاه هم گم شده است نگاه خواه زمینی خواه آسمانی در معنی کامل خود حتما درگیر آرمان است اما اگر آرمان را از دیده بگیریم احتمالا بعد از برق اراده نیز از چشمان خارج می شود..امروزه بسیاری از چشم ها را بی اراده می بینیم، همانطور که مشکل علم کیفیت پایین چاپ نیست مشکل شهر زشتی نیست و مشکل جوانان انحراف نیست، اگر درنگ کنیم همه معلول هستند و نگاهی لازم تا به علت برسد
« اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست»
| لینک | شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥ - هومن فروغمند اعرابی |
پنجره ای رو به بادهای غربی
ما ایرانیان از حدود 150 سال پیش همواره معضل تمدن و تجدد و هویت از دست رفته ملی را داشتیم،چه آن زمان که عباس میرزا به فرستاده ای از فرنگ می گوید به گمان من نه زمین آنجا از اینجا پر بارتر است و نه خورشید بر خاک شما پر برکت تر نوربخشی می کند(البته مطمئن نبود!) و چه آن زمان که اولین مسافران دیار قدیم ایران به سرزمین غرب متجدد پا نهاده و ابراز تعجب و تحییر نموده و چه آن زمان که شاه معدوم! ایران به دنبال دروازه تمدن بود و چه آن زمان که شیطان بزرگ را شناختیم چه جنگ و چه الان! اما عجب و خلاف عادت اینکه بعضی در برخی از مقاطع در جواب های متفاوتی از این سوال سیر کردند از این دسته اند قائم مقام و امیر کبیر (و در این دوره شاید شعار خاتمی و فعل کدیور) جالب توجه و با اهمیت است اینکه بدانیم اینان تجربه پیشرفت و گذار از غرب را در حرکتی دینی عرفانی و از همه مهمتر عقلی که جدا از خرافات و مهملات و عرفان بازی و مرید و مراد بازی بی خودی بوده در یافته و به ما معرفی کرده بودند! من به هیچ وجه در شرایط بحرانی و دهشتناک امروز همراه با اینان یگانه راه مملکت را از آن یک جریان نمی دانم اما دو آینده در برابر چشمانم نمایان است یکی اینکه باز مانده از انباره ته کشیده را تمام کنیم و در دنیایی که صد همچو مایی به ارزنی نیارزد نابود شویم! دوم اینکه نه مردم را وارد بازی نان و ایمان کنیم (و اگر خدا خواست بر آن بیافزاییم) بلکه به پیشرفتها و آرزوهایی که شاید گاها در پژوهشی صدی چند دیده می شود بسط دهیم و به آنجا برسیم که قرن هاست از آن دوریم!شاید بد نباشد بدانیم ما تنها تمدن نابود شده اما موجود جهان هستیم (البته با توهم هنر نزد ایرانیان است و بس و اینکه ما پر از فرهنگیم اشتباه گرفته نشود که عمرا ازین خبرا نیست!) و شاید بتوانیم عقل را باز یابیم ،بازیافت عقل که در تاریخ چند صد ساله مگر در طلیعه های اندک زمان تفکر سیاسیون(مانند اسامی بالا) رخ نداده. شکاف عمیقی که بین تمامی ظرفیت های فرهنگی ما رخ داده که از بد حادثه از همان زمان آغاز شد نیز جز با خواب شکوفایی همه جانبه تعبیر نمی شودحال این میدان و این گوی گمشده عقل
| لینک | یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٥ - هومن فروغمند اعرابی |
چهره معشوق و سیر آن!
گفتگو در فضایی که هیچش محبت نیست لاطائل می نماید اما این نوشته را بیش تر از بهر بیان حرف دل خود می گوییم و انتظاری ندارم. در فضایی که با تمامی کلمات و نشانه ها قدرت خود را به مردم تحکیم می کند انتظار بیان آزادانه خیال است.چه شده است که "چهره زیبای معشوق" نزد عوام چهره ای آرایش کرده و مو روشن و تنگ پوش و خوش برخورد تبدیل شده است؟ با یک جهش هم در نوشته من هم در تاریخ وقتی به دوران قاجار بنگریم زنان چاق آن چنانی زیبا بودند اما در دوره پهلوی دخترانی خوش صورت اما ساده (و معمولا فقیر یا به نحوی نا مناسب!!) اما بعد از مدتی از انقلاب که چهره مخفی و ناشناخته با تمام جذابیتش چهره معشوق شد الان شاهد آن هستیم که در خیابان ها بسیاری چهره جدیدی دارند..البته برای اکثر غربیان که به مملکت مظلوم من می آیند این چهره بدنام اما آشنا است! در حالی که چهره زن زیبا در امروز ایران بدنام نیست و چهره بدنام به نحوی از افراط و اعتیاد آغشته است. البته در حال حاضر چند تیپ از چهره معشوقه قابل شناسایی است اول زنان محجبه و با ایمان و اکثرا با ژست فهیم بودن که سر صحبت عندالزوم با هرکس می گشایند و گویی در دل هوای وصل مدرن و کهنه را دارند اینان اغلب پوشش و چهره الباقی را خلاف اصول مورد تایید "همه انسان ها درست !!" می دانند و طرح اجبار شکل و چهره برایشان قبول شده است گذشته از تعداد این دسته و عاشقان متناسب با اینان دسته دیگری که می توان آنان را ولد انقلاب نامید وجود دارند که به حجاب و ظواهر اخلاق و شریعت پایبند نمی نمایند اما به تخلفاتی عیش گرایانه تعلق ندارند. دسته دیگر که معلوم الحال! که شاید انسانهای "اسیر محدودیت" از خراب کردن مردان به دست معلوم الحال ها برنجند!!(گویی بازاری را کساد کرده اند اما عده ای نیز محیرالعقول تشریف دارند که برخلاف ظاهرشان یا حرفهایشان یا جایگاهشان نقشی متضاد در خود پنهان کرده اند و گاها بروز می کنند،شاید و متاسفانه درصد زیادی از پسرها در این دسته باشند.
چرا چهره معشوق چنین دسته هایی یافته؟ اگر با طرح های مختلف جماعات مختلف را در یک لباس بگنجایند چه نتیجه ای خواهد داشت ایا حاکمان در این خیال خام هستند که با طرح حجاب و عدم استفاده از ماهواره چهره معشوق نزد مردمان تغییر می کند؟!! کدام چهره ها چه دغدغه هایی دارند و با الباقی در چه موضعی هستند؟باید به مردان نگاه کرد گذشته از شیفتگی ما نسبت به غرب و درک همیشه کج اندیشانه از آن و عدم توانایی ارائه الگو علاقه و این شیفتگی باعث تولید چهره جدید شده و از طرفی این حرف هرچند ناقص اما وجه ای از حقیقت دارد که اگر حجاب آزاد بود آرایش کم می شد اما این سوال اساسا با این یکی که اگر حجاب آزاد شود چه فاجعه ای رخ می دهد تفاوت دارد، تصویری که از جامعه امروز ایران همچنان عزیز در ذهن آدمی ایجاد می شود افتراق های شدید را نشان می دهد اما آینده چه خواهد شد؟ برای من سخت ترین سوال سوال آینده است چرا که در شرایط امروز تسلیم هیچ تقدیری نشده ایم و طیف وسیعی از امکانات در برابر جامعه ایران است اما جوانان باید بیاندیشند که فرصت انتخاب به درازا نمی کشد و آینده همچنان شیفته و در عذاب یا آینده همچنان زورگو یا آینده ناشناخته بی نام و یا.....
| لینک | چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥ - هومن فروغمند اعرابی |
آرمانشهر_ آرامش کج نمایی! و تعریف مسئله
آرمانشهر که ترجمان واژه اوتوپی(به معنی ناکجا) است در واقع از افلاطون آغاز می شود و تسامحا(آنطور که من اعتقاد دارم نه! اما ویژگی مهم مشترکی هست ) مدینه فاضله فارابی را آرمانشهر بدانیم دوره های مهم تاریخی بعد از نوشته شدن آرمانشهر تحقق یافته اند(افللاطون و فارابی و کامپلا و مور و ...) البته همواره بشر از وضع موجود "بدی"ها را حذف می کند و آرمانی تدوین میکند که البته این شهر بشریست دوما این شهر نوعی از کج نمایی واقعیت در خود دارد.... از جمله ویژگی های آرمانشهر ها چون در کمال است این است که زمان ندارد و تحرک در اوضاع در آن رخ نمی دهد(الته مدینه فاضله فارابی مستثنی است) که در واقع همین ویژگی غیر واقعی بودن و مغایر ذات انسان بودن آرمانشهر را نمایان می کند از اشتباههای رایج در زمان ما این است که ناکجا آباد سهروردی را هم عده ای آرمانشهر می دانند اما در واقع این مغایر با عقیده شیخ شهید است چرا که ناکجا آباد وی "موجود است" اما در آن دیاری که ماده در آن راه ندارد و در واقع واسط عالم محسوسات و معقولات است.اما این دیار که دیار بزرگ مردان است آرمان شهر نیست چرا که هدف نیست بلکه "مرتبه" است.دیگر رکن مقدمه حقیر ظهور آرمانشهرهای سیاه یا "دش شهرها"در چند دهه گذشته در ادبیات است که 1984 و قلعه حیوانات و شهر خاکستری(مهاجرانی)از این دسته اند....آرمانشهر ها چون در زمان و ذهن فرد خاص شکل میگیرند متعلق به زمان اند شاید از همین جهت تکنو شهرها و داستانهای علمی تخیلی آن هنگام که بشر در اوج توهم قدرت تکنولوژی بود ظاهر شد...البته این جمله که حرکت نزد بشر حبیه است و اساسا انسان برای علاقه فعالیت می کند درست! خوب مجموعه این علاقه ها آرمان است شکی نیست اما شرایط تاریخی که ضرورت می دهد اوتوپی نوشته شود شرایطی خاص و فابل بررسی است.
در مورد نبود مسئله و تعریف نشدن مسئله در اقدامات امروزی بشر سخن گفتم و گفتم پیش نیاز آن داشتن آرمان و انگیزه و هدف است اما اگر در بسیاری از آرمانها دقیق نگاه کنیم خواهیم یافت که این آرمانها "خود متناقض"هستند یعنی در واقع اقدامات ما طبیعتا با هم در تضاد است اما چرا ما چنین حسی نداریم؟!
مشکل این است که خیلی چیزها (مثل خود شهر) قابل تجزیه نیستند... آرمانها و اقدامات از یک سنخ هستند و مریضی یکی ممکن است عارض حال دیگری شود،باز هم می گویم افلاطون گفته انسان و شهر و عالم یک حرف هستند که با حروف ریز،درشت و درشت تر نوشته شده اند و همانطور که گفته یی از هگل جنبه ایی از همین حرف را تایید می کند :با آمدن فلسفه نزد افلاطون و ارسطو شهرهای یونان از هم پاشیدند، هگل استاد فلسفه جدید است و این کلی نگری در اوضاع زمانه را بی دلیل نگفته(در واقع در تمامی متون فلسفه اعتراض و تقابل وجود دارد چه از منشا آن در برابر سوفسطاییون و چه در هر کجای تاریخ ).. در واقع بسیاری از مشکلات مملکت ما تقصیر عالمی و موقع عقیدتی تاریخی اقلیمی و... ایست که در آن قرار گرفتیم ،اما همانطور که دوچشم داریم می توانیم هم به کلیات و هم به جزییات نگاه کنیم و این کار سر منشا آغاز تعریف مسئله است...
اگر منابع نوشته ایی را خواستید بگویید
| لینک | شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ - هومن فروغمند اعرابی |

